زندگي
زندگي باغي است :
كه با عشق باقي است.
مشغول دل باش نه دل مشغول
بيشتر غصه هاي ما از قصه هاي خيالي ماست.
پس بدان اگر فرهاد باشي همه چيز شيرين است .
دست نوشته های خودم
زندگي باغي است :
كه با عشق باقي است.
مشغول دل باش نه دل مشغول
بيشتر غصه هاي ما از قصه هاي خيالي ماست.
پس بدان اگر فرهاد باشي همه چيز شيرين است .
آرزویت ساکن کوچه بن بست نباشد هرگز
خاله جونم تولدت مبارک
ایشالا به همه آرزوهای زیبات برسی![]()
ذهنم تمام خاطرات را مرور کرد
دیدم تو از جهان منی مثل شعرهام
شعر جدیدی از تو به ذهنم خطور کرد
دستم به دست عشق کسی غیر ما نبود
یک آسمان کبوتر وحشی عبور کرد
تو عاشقانه خیره شدی در نگاه من
و عشق در نگاه من و تو ظهور کرد
می خواستم ببوسمت،اما،ولی نشد ...
از کتاب چسبی برای زخم
چرا گرفته دلت،مثل آنکه تنهایی
!چقدر هم تنها
خیال می کنم
دچار آن رگ پنهان رنگ ها هستی
دچار یعنی
عاشق
و فکر کن که چه تنهاست
اگر که ماهی کوچک ، دچار آبی دریای بیکران باشد
!چه فکر نازک غمناکی
و غم تبسم پوشیده نگاه گیاه است
و غم اشاره محوی به رد وحدت اشیاست
خوشا به حال گیاهان که عاشق نورند
و دست منبسط نور روی شانه آنهاست
نه وصل ممکن نیست
همیشه فاصله ای هست
اگرچه منحنی آب بالش خوبی است
برای خواب دل آویز و تــــرد نیلوفر
...همیشه فاصله ای هست
دچار باید بود
وگرنه زمزمه حیرت میان دو حرف
حرام خواهد شد
و عشق
سفر به روشنی اهتزاز خلوت اشیاست
و عشق
صدای فاصله هاست
... فاصله هایی که غرق ابهامند
همیشه فاصله تنهاست
... و دست عاشق در دست ترد ثانیه هاست

هستی ام یه قلب پاکه که برات هدیه میارم
واسه ما فرقی نداره که چقدر فاصله داریم
هر جای دنیا که باشیم واسه هم پر در میاریم
گل سرخ قصمون با شبنم رو گونه هاش
دوباره دل داده بود به دست عاشقونه هاش
خونه ی اون حالا دیگه تو گلدون سفالی بود
جای یارش چقده تو این غریبی خالی بود
یادش افتاد که یه روز یه باغبون دو بوته داشت
تو بهار اون دوتا رو کنار هم تو باغچه کاشت
با نوازش های خورشید طلاقه کشیدن
قصشون شروع شد و همش به هم می خندیدن
شبنمای اشکشون از سر شوق و ساده بود
عکسای دیوونگیشون، تو قلب هم افتاده بود
روزای قشنگشون چقدر قشنگ و خوش گذشت
حیف اون لحظه ها که چکید و مرد و برنگشت
گلای این قصه ی ما اهالی شهر بهار
ولی نبودن آشنا با بازی تلخ روزگار
فکر میکردن همیشه مال همن تا دم مرگ
بمیرن، با هم میمیرن از غم پاییز و تگرگ
یه روز اما یه غریبه اومد و آروم و سرد
یکی از عاشقای قصه ی ما رو چید و برد
اون یکی قصه ی این یارشو باور نمیکرد
تا که بعدش چیده شد با دستای سرد یه مرد
گلای قصه ی ما، عاشقای رنگ حریر
هر کدوم یه جای این دنیا بودن، هر دو اسیر
هیچکدوم از عاقبت اون یکی با خبر نبود
چی میشد اگه تو دنیا قصه ی سفر نبود
قصه ی گلای ما حکایت عاشقیاس
مال یاسا، پونه ها، اطلسیا، رازقیاس
که فقط تو دنیا كار دل سپردن بلدن
بدونه این که بدونن، خیلیا خیلی بدن
یکیشون حالا تو گلدون سفال، خیلی عزیز
اون یکی برده شده واسه عیادت مریض
چقده به فکر هم، اما چقدر در به درن
اونا دیگه تا ابد از حال هم بی خبرن
روزگار تو دنیای ما قربونی زیاد داره
این بلاها رو سر خیلی کسا در می یاره
بازیای روزگار همیشه بازنده داره
توی هر محکمه کلی برگ و پرونده داره
این یه قانون شده که چه تو زمستون چه بهار
نمی شه زخمی نشد از بازیای روزگار
اگه دست روزگار گلای ما رو نمی چید
حالا قصه با وصالشون به آخر می رسید
ولی روزگار ما همیشه عادتش اینه
خوبا رو کنار هم می كاره، اما بعدش هم می چینه
کاش دلایی که هنوزم می طپن واسه ی بهار
در امون بمونن از بازی تلخ روزگار ...
وقتي كه با مني
و من پيروز تر و سرفراز تر از ديگر مردان!
زيرا نمي داني
كه در من است
پيروزي هزاران چهره اي كه نمي تواني ببيني،
هزاران پا و قلبي كه با من راه سپرده اند،
نمي داني كه اين ،من نيستم،
"من " ي وجود ندارد،
من تنها نقشي ام از آنان كه با من مي روند،
كه من زيبا ترم
زيرا در خود
نه در زندگي كوچك خود
بل تمامي آن زندگي ها را دارم،
و همچنان پيش مي روم
زيرا هزاران چشم دارم،
با سنگيني صخره اي فرود مي آيم
زيرا هزاران دست دارم،
و صداي من در ساحل تمامي سرزمين هاست
زيرا صداي آن هايي را دارم
كه نتوانستند سخن بگويند،
نتوانستند آواز بخوانند،
و امروز با دهاني نغمه سر مي دهند
كه تو را مي بوسند.
پاپلو نرودا

ماه رمضان ماه آبدیده شدن تن و روان در بوته کام بستن به خوردنی ها و
دل گشودن به شنیدنی های پر ثواب است .
از بچگی دوست داشتم وقتی که ماه رمضان می رسد شامگاه که به بستر
خواب می روم در خواب و بیدار باشم تا با صدای مادر برای سحر از جا کنده
"بشوم " پاشو وقت سحر است
او بیدار می شد و سفره ی سحری را می انداختیم و هر آنچه را که بود
خیلی هم نبود با هم می خوردیم . او ملاحظه مرا می کرد و من ملاحظه
هیچکس و چه دلنشین بود جمع شدن دور سفره و منها شدن از دلبستگی
... های دنیا
غروب خورشید موقع اذان افطار وقتی که بی حالی و رخوت مومنانه همه
وجودت را فرا گرفته و لبت از شدت تشنگی داغمه بسته و زبانت به کام
می چسبد حاظر نیستی آن لحظه را با دنیا عوض کنی . به خصوص که
این همه سختی ها را هم به خاطر خدا تحمل کرده ای . مثل این می ماند
که از یک آزمایش سخت سربلند بیرون آمده ای و منتظری تا پاداشت را
... بگیری
چه حالی می دهد شنیدن صدای " ربنا ... " با زبان روزه و با دهان تشنه ی
... لطف خداوند
روز ها و شب های رمضان یکی یکی می گذرند تا به شب های قدر برسی.
آنجا تو با ذکر و دعا پر می کشی تا ملکوت خدا . خلاصه می شوی در دعا
و اشک می ریزی و دل می دهی و دل می سپاری به آسمانی ها و بعد ...
سرنوشت تو را که خوب نوشتند از آسمان کنده می شوی و تا زمین روی
بال ملائک می آیی .سی روز در این حال و هوایی . سی روز فرصت داری
که قرآن را یک بار دیگر ختم کنی . سی روز حتی وقتی بخوابی به حسابت
ثواب می نویسند . سی روز مهمان نوازی می شوی . خدا میزبان تو است
و سفره نعماتش را گسترده و تو از آن بر می جینی و حال می کنی با این
همه معنویات ... آخر سی روز .. آغاز خوشه چینی از رمضان است . حالا
کو تا آن روز ... می دانی چندتا سحر و افطار و شب قدر داریم تا آخر ...
التماس دعا